تبلیغات
دل سوخته

دل سوخته

حالت سوخته را سوخته دلان دانند و بس

 خواب می دیدم شبی بال و پرم را باد برد
خواب بودم، خواب،
اما بسترم را باد برد
گیج و مبهوت و پریشان پلک هایم باز شد
چشم های خیره و ناباورم را باد برد
شعرهایم دود شد
باران گرفت و بعد از آن
ناگهان دیدم که با خود دفترم را باد برد

+نوشته شده در شنبه 29 بهمن 1390 ساعت09:46 ق.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

اولین روز دبستان باز گرد

شادی آن روز هایم باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانده ترند

درس های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خشخش جاروی مادر روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشق ها را خط بزن

+نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1390 ساعت10:18 ق.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

پریشانم خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو ازجانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداواندا
اگر روزی زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر بپوشی
غرورت رابرای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا؟
اگر در روز گرما خبر تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا؟
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر کردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در  این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشاراست!

دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1390 ساعت03:04 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

او که چون فصل زمستان سرد بود

باغ احساسش همیشه زرد بود

او که مهتاب مرا از کوچه برد

دستهایم را به تنهایی سپرد

او که صبر عشق را لبریز کرد

چشمهایم را پر از پاییز کرد

او که از آیینه هم دل تنگ بود

تارو پودش بی وفا، از سنگ بود

یک شب از کابوس تنهایی پرید

پا به پای خستگی هایم دوید

یک بغل آغوش بر رویم گشود

گفت، باید عشق را ازنو سرود...


+نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت06:03 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

چندیست این دو چشمم خواب تو را ندیده

آنقدر گریه کردم جانم به لب رسیده...

تا کی رسیدنت را از آسمان بخواهم ؟

صدها ستاره گفتند من بی قرار ماهم !!!

چندیست مثل باران آواره ی  زمینم

تر سیده ام، مبادا دیگر تو را نبینم...

دستان زرد پاییز نقاش بی وفاییست

امشب بیا به خوابم تا سبز عشق باقیست...

+نوشته شده در یکشنبه 11 دی 1390 ساعت05:48 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

تورا بر شیشه با آهی کشیدم

غباری از تو و ازعشق دیدم

گمانم شیشه هم بی تاب می شد

نفس میزد غبارم آب می شد

تو که نا مهربان بودی همیشه

چه میدانی ز آه سرد و شیشه

بزن با سنگ قلبت بر نگاهم

رها کن شیشه را از دست آهم


+نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر 1390 ساعت03:41 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

شفق بر بال پروازم، تو از یادم نخواهی رفت

نگین حلقه رازم، تو از یادم نخواهی رفت

سبک بر تار گیسویت شبانه دل سفر می کرد

تو زیبا روی شهنازم، تو از یادم نخواهی رفت

به خواب دیده ام هر شب مثال قصه ها بودی

عزیز قصه پردازم، تو از یادم نخواهی رفت

دلم پروانه ای شیدا به باغ چشمهایت بود

تو ای تنها گل نازم، تو از یادم نخواهی رفت

طلوع عشق را یک شب چه مستانه ادا کردی

به سر مستی سر آغازم، تو از یادم نخواهی رفت

قسم خوردم به تنهایی به شبهای پریشانی

تو ای عشق غزل سازم، تو از یادم نخواهی رفت

اگرچه باختم با تو شرو شور جوانی را

فدایت هر چه می بازم، تو از یادم نخواهی رفت...

+نوشته شده در دوشنبه 21 آذر 1390 ساعت06:40 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

در این دنیا كه حتی ابر هم نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند، تو هم بگذر از این تنها

+نوشته شده در شنبه 19 آذر 1390 ساعت07:43 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

قطره قطره باز باران می چکید از قاب دیده:

کودکی رنگ پریده خواب خوشبختی ندیده

بازهم آمد به سویم  با همان دستان لرزان

باز گوید با لجاجت میدهم ارزان ارزان

بی خیال حرفهایش کیف خود را کرده پنهان

گفتم اما با خشونت !من نمیخواهم پسر جان!

لب گشود از خاطراتش خسته و سر در گریبان

گفت بابا دست خالی !خالی  از یک لقمه نان

او به دور از چشم مادر میفرستادم  خیابان

باز سرما باز گرما میدویدم سوی خانه 

در پی آغوش مادر با نگاهی کودکانه!

باز مادر بس پریشان پشت در با چشم گریان

گفت دزدی کرده بابا! باز هم رفته به زندان

قطره قطره می چکیدم ازخجالت در خیابان

آسمان هم بغض کرد و باز باران باز باران


+نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر 1390 ساعت04:31 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

گفتم که آتش می شوم شاید تو خاموشم کنی

ترسم که خاکستر شوم یک شب فراموشم کنی

شوق نگاهت می زند چنگی به دریای دلم

آرام بودم بی وفا، طوفان زدی بر ساحلم

بغضم ترک برداشته ترسم ببارم نازنین

دستم به دامان دلت، طاقت ندارم بیش ازاین

لبریزم از دل دادگی دریاب این دل بسته را

تا کی پریشان می کنی این آشنای خسته را...

+نوشته شده در شنبه 5 آذر 1390 ساعت05:15 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

این روزها عادت همه رفتن و دل شكستنه

درد تموم عاشقا، پای كسی نشستنه

این روزها درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشكل بی ستاره ها، یه كم ستاره چیدنه

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت11:24 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

چشمهایش بی دلیل از من رمید!

بی وفا حتی نگفت از من چه دید ؟

فکر می کردم که پاک و ناب بود !

وای بر من او فقط مرداب بود ؟!

حرفهایی از حضور عشق داشت

ذره ذره پا به احساسم گذاشت !

ساده بودم دل سپردم دست باد ...

دیگری آمد... و من رفتم ز یاد

وقت رفتن پشت سر را هم ندید !

مثل گنجشکی ز رویایم پرید ؟!

رنجها دادم به این جان و تنم

بس پریشان گشتم از دل دادنم ...

یادم آمد یک نفر یک روز گفت :

عشق ناخالص بخواهی مفت مفت...

+نوشته شده در جمعه 20 آبان 1390 ساعت04:25 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

 
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم


سهراب سپهری

+نوشته شده در یکشنبه 15 آبان 1390 ساعت01:22 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا: گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظماست
قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!


+نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 ساعت07:07 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

میان قلب من اندوه جاریست

دلم تنها و بی کس چون قناریست

چو گل در خاک گلدانی غریبه

درون پوسیده و ظاهر بهاریست

شکستم سوختم طاقت سر آمد

بگو با من:دوایت بردباریست

که را گویم در این قربت خدایا

مرا در سینه زخمی سخت کاریست

درون قاب کوچک زنده ماندن

نشان از لحظه های بی قراریست

نمی دانم چرا غم آشنایم

همیشه شادی از قلبم فراریست!

+نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1390 ساعت05:57 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

به دنبال تو می گردم
  تو ای تنها ترین سردار فتح قلب ویرانم
   تو ای شهزاده ی خوشبخت کاخ حسرت جانم
    تو ای زیباترین پروانه ی بی تاب شمع قلب سوزانم
   به دنبال تو می گردم
  که شاید چشم هایم را به چشمانت بدوزم
 تا نگاه خواهش دل را عیان سازم
  که شاید دست هایم را به دامانت بیاویزم
   و عشق خویش را با یک صدای لرزش ماتم بیان سازم
    به دنبال تو می گردم
   که قدری از حصار این جهان بیرون رویم
  و ساغری از باده ی آتش به کام یکدگر ریزیم
 که قدری از فراز عشق بالاتر رویم
  و درد را غم زار دل سازیم
   که قدری محو در چشمان هم باشیم...

+نوشته شده در دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت07:36 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

قاصدک!هان،چه خبر آوردی؟

از کجا،وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی،اما،اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی.

 

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری،باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک!

در دل من،همه کورند و کرند.

 

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو،دروغ؛

که فریبی تو،فریب.

 

قاصدک!هان،ولی...آخر...ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام،آی!کجا رفتی؟آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی

        طمع شعله نمی بندم

                خردک شرری هست هنوز؟

 

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.


+نوشته شده در دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت04:32 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

تو را دیدم با دیگری که دست در دست هم داشتی

مرا بنگر عجب عشقی به اندر سینه ام کاشتی

نگاهت را به چشمانم تو می دوختی و می گفتی

مرا می خواستی اما دل به عشق دیگری داشتی

هزاران بوسه های داغ بر روی گونه ی سردم تو بگذاشتی

تو رفتی اما نهال عشق زشتی را به روی گونه ام کاشتی

مرا بنگر چقدر نادان چقدر ابله بسی بودم

به پاکی دلت ایمان بیاوردم ندانستم- عجب من اشتباه کردم

بیادت هست که می گفتی ترا تا آخرین لحظه زندگانی خویش می خواهم

ولی افسوس که می بینم ریا کاری- جفا کاری- مرا هرگز نمی خواهی

بگو آخر تو ای سنگدل- تو ای بی رحم- چرا کردی چنین با من

زدی آتش به هستی ام- چرا کردی چنین با من؟

+نوشته شده در دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت09:30 ق.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

شبیه قطره باران که آهن را نمی فهمد

دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

 

نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت

الفبای دلت معنای نشکن را نمی فهمد

 

هزاران بار دیگر هم بگویی دوستت دارم

کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد 

 

من ابراهیم عشقم ، مردم اسماعیل دلهاشان

محبت مانند شمشیری که گردن را نمی فهمد

 

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

 

دلم خون است ، تا حدّی که وقتی از تو می گویم

فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

 

برای خویشتن دنیایی شبیه آرزو دارم

کسی من را نمی فهمد...کسی من را نمی فهمد


+نوشته شده در دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت08:45 ق.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

گفتی که فصل بهار بی تو خزون یارم

هر چی گل بهاره به زیر پات میذارم

گفتی که عاشقی و از همه دیوونه تر

حرفای عشقمون هم از همه چیز قشنگ تر

گفتی به پات می شینم ای یار نازنینم

اون ور دنیام بری به فکرتم شیرینم

گفتی که بی تو هرگز اما با تو همیشه

امید و عشقم تویی بدون بی تو نمی شه

گفتی که تنها بودی تو شهر بی کسی ها

تو شهر بی وفا که می میرن اطلسی ها

گفتی به خاطر من غرورتو شکستی

به خاطر عشقمون از همه چیز گذشتی

گفتی با دیدن تو غم رفته از دل من

نگاه تو ، عشق  تو ، خوشبختی رو داد به من

گفتی نفس ندارم نیاز عشقم تویی

منم گفتم نگارم، عمرم و جونم تویی

بیا من و تو ما شیم ، یارای با وفا شیم

با موندن کنار هم ، قصه ی عاشقا شیم

+نوشته شده در دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت08:36 ق.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

دل را نشانه رفتی باتیری از نگاهت

تامن زپا بیفتم، با آن دل سیاهت

بوی دروغ دادی دركوچه های تردید
من بی ریانشستم، بالرزه های چون بید

طوفان حرفهایت رنگ ازرخ دلم برد
وقتی دروغ گفتی عشقت چه بی صدامرد

گفتی كه جنس باران ازجنس خوبی هانیست
گفتم برای رفتن، دیگر بهانه ات چیست؟


هربار می نوشتم درخلوتی خیالی
باید كه خشك گردداین عشق لاابالی

صدشعرنیمه كاره پوسید دروجودم
ازروزگار دیرین وقتی كه باتو بودم

حالاكه كوچ كردی رفتی زسرنوشتم
من هم گلایه هایی بارنگ دل نوشتم

روزی اگردلت خواست بادیگری بمانی
یك رنگ و بی ریا باش، بی تیر دركمانی

+نوشته شده در دوشنبه 25 مهر 1390 ساعت02:18 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

بازآی كه جانم به جمالت نگران است

بازآی كه دلم درغم هجرت به فغان است

بازآی كه بی روی تو ای یارگرامی
سیلاب زچشم من سرگشته روان است

+نوشته شده در دوشنبه 18 مهر 1390 ساعت02:22 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

نگاهی کردی و از خود نگرانم کردی

نگران، پیش نگاه دگرانم کردی
من نظر باز نبودم، تو به یک چشم زدن
در چراگاه نظر، چشم چرانم کردی


+نوشته شده در جمعه 15 مهر 1390 ساعت03:18 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

گریه نكن عروسكم، وقتی چشام بارونیه

برای من جداشدن، نگو كارآسونیه

بغض دل شكسته ام، هق هق گریه می گیره
كبوترعاشق من، انگاری كم كم می میره

گریه نكن عروسكم، عاشقی اما نداره
هركی میاد یه روزمیره، آدموتنهامیزاره

گریه نكن عروسكم، اون منویادش نمیاد
ولی من عاشق می مونم، حتی اگه خودش نیاد  

+نوشته شده در دوشنبه 11 مهر 1390 ساعت02:36 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

هرشب وقتی تنهامیشم، حس میكنم پیش منی
دوباره گریه م می گیره، انگار توآغوش منی

روم نمیشه نگات كنم، وقتی كه اشك توچشمامه
بااین كه نیستی پیش من، انگاردستات تودستامه

بارون میباره و تورو، دوباره پیشم می بینم
اشك تو چشمام حلقه میشه، دوباره تنها می شینم

قول بده وقتی تنهامیشم، بازم بیای كنارمن
شبهای جمعه كه میاد، بیای سرمزارمن

دوباره بازیاد چشمات، زمزمه ی نبودنم
ببین كه عاقبت چی شد، قصه باتو بودنم

خاك سرمزارمن، نشونی ازنبودنت
دستهای نامردم شهر، چرا ازم ربودنت

بارون میباره و تورو دوباره پیشم می بینم
اشك توچشام حلقه میشه، دوباره تنها می شینم

قول بده وقتی تنها میشم، بازم بیای كنار من
شبهای جمعه كه میاد، بیای سرمزارمن

به زیرخاكم هوز، نرفتی از خیال من
غصه نخور، سیاه نپوش، گریه نكن برای من

دیگه فقط آرزومه، بارون بباره روتنم
دوباره لحظه ها سپرد، منو به باد رفتنم

دیگه فقط آرزومه، بارون بباره رو تنم
روسنگ قبرم بنویس، تنهاترین تنهامنم

+نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر 1390 ساعت01:55 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

ای زندگی باورنكن دیگر تو را باور كنم

این عمر باقی مانده را در پای تو پرپر كنم

+نوشته شده در جمعه 1 مهر 1390 ساعت08:32 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

گفتمش دل می خری؟
پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو، تنهابخند

خنده كرد ودل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم، او رفته بود

دل زدستش برزمین افتاده بود
ردپایش روی دل جامانده بود

+نوشته شده در جمعه 1 مهر 1390 ساعت10:52 ق.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

چه زیبا بود اگر یک دم ،نگاهم را تو می دیدی

ز خلوتگاه احساسم، غمم را زود می چیدی

چه زیبا بود اگر با هم، رفیق عشق می بودیم

و می گفتیم تا دنیاست، کنار عشق خشنودیم

چه زیبا بود یک لحظه، بگویم عاشقت هستم

و دستانت پر از امید، بیارامند در دستم

چه زیبا بود ،اما حیف که من تنها پریشانم

و می دانم که می دانی، و میدانی که میدانم... ...

+نوشته شده در شنبه 26 شهریور 1390 ساعت09:55 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

تو بارون كه رفتی  شبم زیرو رو شد
یه بغض شكسته  رفیق گلوم شد
تو بارون كه رفتی  گل باغچه پژمرد
تمام وجودم  تو آیینه خط خورد
هنوز وقتی بارون تو كوچه می باره
دلم غصه داره دلم بی قراره

نه شب عاشقانست
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه

یه شب زیر بارون كه چشمام به راه
می بینم كه كوچه پرنور ماه
تو ماه منی كه تو بارون رسیدی
امید منی تو شب ناامیدی

یكی از دوستان گفتند كه این شعر مال
یغما گلرویی است و
سیاوش قمیشی هم خوندتش، من نمیدونستم
مرسی از این دوست عزیز كه بهم گفتند


+نوشته شده در شنبه 26 شهریور 1390 ساعت09:53 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |

زبس با این دل محزون زهجران گفتگو كردم

بدرد و رنج خوكردم، به محنت آشنا گشتم

+نوشته شده در جمعه 25 شهریور 1390 ساعت05:50 ب.ظ توسط Roya s.b | بزن مرهمی بر دل سوخته ام |