بعضی آدمها ...

بعضی آدمها ،
انگار چوب اند

تا عصبانی می شوند، آتش میگیرند،

و همه جا را دودآلود میکنند،

همه جا را تیره و تار میکنند،

اشک آدم را جاری می کنند
.
ولی بعضیها این طور نیستند؛

مثل عودند
.
وقتی یک حرف میزنی که ناراحت میشوند، و آتش میگیرند،

بوی جوانمردی و انصاف میدهند ،

و هرگز نامردی نمیکنند
.
این است که

.
«هر کس را میخواهی بشناسی، در وقت عصبانیت، در وقت خشم بشناس



[ چهارشنبه 3 شهریور 1395 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
فکرَش را بکن ...

فکرَش را بکن
چه مرگ قشنگی می تواند باشد!
تو از کوچه مرا صدا بزنی
و من از شدت ِ شوق
در و پنجره را با هم قاطی کنم!!
 

داریوش_حسن_پور




[ دوشنبه 4 مرداد 1395 ] [ 10:40 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
چقدر ...

 خاکیَم بس که زمین خوردم و غفلت کردم

آه دیگر به زمین خوردنم عادت کردم


چقدر توبه شکستم ، چقدر برگشتم

چقدر پیش تو احساس خجالت کردم



جای تو دل به همه دادم و خارم کردند

رحم کن بر من ساده که حماقت کردم




[ جمعه 11 تیر 1395 ] [ 10:08 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
فکر تو...

گفتی زسرت فکر مرا بیرون کن!
جانا،
سرم از فکر تو خالی ست،
دلم را چه کنم؟!

مهران یوسفی



[ یکشنبه 30 خرداد 1395 ] [ 04:20 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
من یک زنم ...

عاقد گفت عروس خانوم وكیلم؟  

گفتند عروس رفته گل بچینه. دوباره پرسید وكیلم عروس خانوم؟ 

- عروس رفته گلاب بیاره.

عاقد گفت براى بار سوم مى پرسم؛ عروس خانم. وكیلم؟

 

عروس رفته...

عروس رفته بود.

 

پچ پچ افتاد بین مهمانها. شیرین سیزده سالش بود؛ وراج و پر هیجان. بلند بلند حرف مى زد و غش غش مى خندید. هر روز سر دیوار و بالاى درخت پیدایش مى كردند. پدرش هم صلاح دید زودتر شوهرش دهد

داماد بددل و غیرتى بود و گفته بود پرده بكشند دور عروس

 

شیرین هم از شلوغى استفاده كرده بود و چهاردست و پا از زیر پاى خاله خانبانجى ها كه داشتند قند مى سابیدند، زده بود به چاك.

مهمانى بهم ریخت. هر كس از یك طرف دوید دنبال عروس. مهمانها ریختند توى كوچه

شیرین را روى پشت بام همسایه پیدا كردند.لاى طناب هاى رخت. پدرش كشان كشان برگرداندش سر سفره عقد. گفتند پرده بى پرده! نامحرمها را رفتند بیرون. كمال مچ شیرین را سفت نگه داشت.

عاقد گفت استغفرالله! براى بار دهم مى پرسم. وكیلم؟

پدر چشم غره رفت و مادر پهلوى شیرین یك نیشگون ریز گرفت. عروس با صداى بلند بله را گفت و لگد زد زیر آینه. زن ها كل كشیدند و مردها بهم تبریك گفتند. كمال زیر لب غرید كه آدمت مى كنم جووووجه و خیره شد به تصویر خودش در آینه شكسته.

 

فرداى عروسى شیرین را سر درخت توت پیدا كردند. كمال داد درخت هاى حیاط را بریدند. سر دیوارها هم بطرى شكسته گذاشتند. به درها هم قفل زدند. اسم عروس را هم عوض كردند. كمال گفت چه معنى دارد كه اسم زن آدم شیرینى و شكلات باشد.

شیرین شد زهره.

زهره تمرین كرد یواش حرف بزند. كمال گفت چه معنى دارد زن اصلا حرف بزند؟ فقط در صورت لزوم! آنهم طورى كه دهانت تكان نخورد. طورى هم راه برو كه دستهایت جلو و عقب نرود. به اطراف هم نگاه نكن، فقط خیره به پایین یا روبرو.

 

زهره شد یك آدم آهنى تمام و عیار. فامیل ها گفتند این زهره یك مرضى چیزى گرفته. آن از حرف زدنش، آن از راه رفتنش. كمال نگران شد. زهره را بردند دكتر. دكتر گفت یك اختلال نادر روانى است. همه گفتند از روز عروسى معلوم بود یك مرگش مى شود. الان خودش را نشان داده

بستریش كه كردند، كمال طلاقش داد.

 

خواهرها گفتند دلت نگیره برادر!

زهره قسمتت نبود. برایت یك دختر چهارده ساله پسندیده ایم به نام شربت.

 

بریده ای از کتاب من یک زنم

 

صدیقه احمدی




[ چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 ] [ 09:45 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
166



موضوعات: عکس ها ،
[ جمعه 17 اردیبهشت 1395 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
غَم مَخور,,,!

هـَــر زمــان فـــالی گــرفتَمـ غَم مَخور آمـــد ولــی !
ایــن اُمیـــدِ واهـــیِ حــافظ مَرا بــیچارهـ کـرد ,,,





[ پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 ] [ 12:52 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
خیلی دیر شده...

کسانی که از خود می رنجانیم...

مثل ساعت هایی میمانند که صبح دلسوزانه زنگ می زنند،

و در میان خواب و بیداری بر سرشان می کوبیم،

بعد می فهمیم که خیلی دیر شده...



[ دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 ] [ 10:44 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
باران...

به او گفتم
باران که ببارد
عادت خواهی کرد به گریستن در باران
و اشک های توبارانی خواهد شد
هم چون تمام باران ها ،
خندید؛ او عادت را نمی فهمید




[ یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 ] [ 08:49 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
تــو باشی ...!"

اِنصاف ، نباشد که

در این شهرِ دَرَندَشت...

ضرب المثلِ "سوزنِ درکاه " 

تــو باشی ...!"




[ جمعه 10 اردیبهشت 1395 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
تنهایی...

تنهایی
که طولانی میشه
معیار دوست داشتن آدمها
هم عوض میشه ،
یهو میبینی
اون آدم
گلدون شعمدونی
گوشه اتاقشو
با کل دنیا هم
عوض نمیکنه...!!!




[ چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 ] [ 07:50 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
ﻣﻦ ﺧﻮﺑﻢ ...

ﻣﻦ ﺁﺭﺍﻣﻢ .. .
ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﻡ
...
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
...
ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻡ ﻧﮕﯿﺮﺩ
...
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻣﯿﺰﻧﻢ

ﺑﺎﺯ ﺳﺮ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻭﺭﻡ
...
ﻣﻦ ﺧﻮﺑﻢ
...
ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﻦ



[ سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 ] [ 09:38 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
چه فرقی میڪنـد . . .

چه فرقی میڪنـد . . .

در سیـرڪ یـا خـانه . . .

خنده ات ڪه تلـخ باشد . . .

دلت ڪه خون باشد. . .

تـو هم دلقڪی . . .

 

[ شنبه 4 اردیبهشت 1395 ] [ 10:52 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
...!!!

به من گفت:غمگین ترانه ات را بخون
چشمهایم را بستم...!!!
و آرام آرام گریستم...!!!




[ پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 ] [ 07:09 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
مثل...

مثل باران های بی اجازه
وقت و بی وقت

در هوایم پراکنده ای

و من بی هوا

ناگهان خیسم از تو
!



[ دوشنبه 30 فروردین 1395 ] [ 09:22 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
165



موضوعات: عکس ها ،
[ پنجشنبه 26 فروردین 1395 ] [ 11:35 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
164



موضوعات: عکس ها ،
[ دوشنبه 23 فروردین 1395 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
مدادرنگی

ما انسان ها مثل مدادرنگی هستیم… شاید رنگ مورد علاقه یکدیگر نباشیم!!! اما روزی … برای کامل کردن نقاشیمان به دنبال هم خواهیم گشت .. به شرطی که همدیگر را تا حد نابودی نتراشیده باشیم….!



[ پنجشنبه 19 فروردین 1395 ] [ 11:50 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
163



موضوعات: احمد شاملو ، عکس ها ،
[ جمعه 28 اسفند 1394 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
شب تنهایی من!…

هیچکس با من نیست !…

مانده ام تا به چه اندیشه کنم

مانده ام در قفس تنهایی

در قفس میخوانم

چه غریبانه شبی ست

شب تنهایی من!…



[ جمعه 28 اسفند 1394 ] [ 06:24 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
بیهوده اند …

مـــــــــن
تـو

او

ما

شما

ای
شان

تمام این ضمایر ب
یهوده اند
وقتی تـو , مـــــــــن را نمیبینی




[ چهارشنبه 19 اسفند 1394 ] [ 06:53 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
کلاغ...

 در زمستانی سرد مادر کلاغ ها چیزی نداشت به بچه هایش بدهداز گوشت خود میبرید و به بچه هایش میداد تا سیر شوند  زمستان که تمام شد مادرشان مرد. بچه هایش گفتند خدارو شکر از غذای تکراری خسته شده بودیم



[ شنبه 15 اسفند 1394 ] [ 04:16 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
که خدا هست هنوز ...

ماه من!
غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه‌ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
!
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست
!
او همانی است که در تارترین لحظه شب،

راه نورانی امید نشانم می‌داد
…..
او همانی است که هر لحظه دلش می‌خواهد،

همه ی زندگی‌ام، غرق شادی باشد
…..
******
"ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد! معنی خوشبختی،بودن اندوه است …..!"
******
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور، چه بخواهی و چه نه! میوه ی یک باغ‌اند

همه را با هم و با عشق بچیین ،

ولی از یاد مبر: پشت هر کوه بلند،

سبزه زاری است پر یاد خدا و در آن باز کسی می‌خواند

که خدا هست، خدا هست،خدا هست هنوز




[ شنبه 8 اسفند 1394 ] [ 09:59 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
کافیست....!

مساحت خلوتم را

پر کن

فرقی نمیکند

عمودی یا افقی

همینکه ضلعی

از چهاردیواری ام

باشی

کافیست....!




[ دوشنبه 3 اسفند 1394 ] [ 04:03 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
می گـــــذرد !..

تــو میگذری ..

زمان ..

می گـــــذرد !..

چه كنم با دلــــی ..

كه از تو ..

توان گذشتنش ..

نیست...



[ شنبه 1 اسفند 1394 ] [ 09:09 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
بــــغــــض

پـشـت ِ ایـن بــــغــــض ،

بـیـدی لــرزان نـشـسـتـه

کـه خـیــآل مـی کـرد

بـا ایـن بــآدهـــآ نـمــی لـــرزد



[ سه شنبه 27 بهمن 1394 ] [ 09:33 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
دهانم بوی زانو درد می دهد ... !

خمیر دندان کلوزاپ گرفته ایم. بوی ویکس می دهد. 

بوی زانو درد مادربزرگ. 

دهانم از بوی 13 سال پیش پر شده. 
همیشه به رویش می آوردیم و غر می زدیم که بوی ویکس خانه را برداشته و طفلکی هر بار کودکانه انکار می کرد که ویکس نمی مالد.
 دزدکی می رفت توی اتاقش و ویکس می مالید به زانوهاش.

 قوطی لاجوردی رنگ ویکس را زیر لباسها توی کمدش مخفی می کرد، 

شبیه شیئی قیمتی، معجونی مخفی و شفابخش.

 مادربزرگ تا آخرین نفس به جادوی ویکس باور داشت. 

ما تا آخرین لحظه از بوی ویکس گریزان بودیم و حالا

 13 سال است که مادربزرگ دیگر بین ما نیست و خاطره اش ناگهان با بوی خمیردندان برایم زنده شده. 

با دهن پر از کف رو به روی آینه دستشویی ایستاده ام. 

 از رایحه ی تند ویکس انباشته شده ام  و به درد فکر می کنم.

 به پیری. به زوال. به قدرت بوها در زنده کردن مردگان. زنده کردن یادشان و حتی خودشان. 

دهانم بوی زانو درد می دهد.

 دندان هایم در کف و حباب گذشته غرق شده اند...

[ پنجشنبه 15 بهمن 1394 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
مترسک

خیلی ها مترسک رو دوست ندارن

چون

پرنده ها رو میترسونه.

اما

من دوستش دارم

چون

تنهایی رو درک میکنه..



[ چهارشنبه 14 بهمن 1394 ] [ 05:15 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
162



موضوعات: عکس ها ،
[ سه شنبه 13 بهمن 1394 ] [ 10:00 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
161



موضوعات: عکس ها ،
[ دوشنبه 12 بهمن 1394 ] [ 06:00 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
آخرین مطالب
صفحات وب