تبلیغات |
خواب می دیدم شبی بال و پرم را باد برد
اولین روز دبستان باز گرد
پریشانم خدایا کفر نمی گویم
او که چون فصل زمستان سرد بود باغ احساسش همیشه زرد بود او که مهتاب مرا از کوچه برد دستهایم را به تنهایی سپرد او که صبر عشق را لبریز کرد چشمهایم را پر از پاییز کرد او که از آیینه هم دل تنگ بود تارو پودش بی وفا، از سنگ بود یک شب از کابوس تنهایی پرید پا به پای خستگی هایم دوید یک بغل آغوش بر رویم گشود گفت، باید عشق را ازنو سرود...
چندیست این دو چشمم خواب تو را ندیده آنقدر گریه کردم جانم به لب رسیده... تا کی رسیدنت را از آسمان بخواهم ؟ صدها ستاره گفتند من بی قرار ماهم !!! چندیست مثل باران آواره ی زمینم تر سیده ام، مبادا دیگر تو را نبینم... دستان زرد پاییز نقاش بی وفاییست
تورا بر شیشه با آهی کشیدم غباری از تو و ازعشق دیدم گمانم شیشه هم بی تاب می شد نفس میزد غبارم آب می شد تو که نا مهربان بودی همیشه چه میدانی ز آه سرد و شیشه بزن با سنگ قلبت بر نگاهم رها کن شیشه را از دست آهم
شفق بر بال پروازم، تو از یادم نخواهی رفت
در این دنیا كه حتی ابر هم نمی گرید به حال ما
قطره قطره باز باران می چکید از قاب دیده: کودکی رنگ پریده خواب خوشبختی ندیده بازهم آمد به سویم با همان دستان لرزان باز گوید با لجاجت میدهم ارزان ارزان بی خیال حرفهایش کیف خود را کرده پنهان گفتم اما با خشونت !من نمیخواهم پسر جان! لب گشود از خاطراتش خسته و سر در گریبان گفت بابا دست خالی !خالی از یک لقمه نان او به دور از چشم مادر میفرستادم خیابان باز سرما باز گرما میدویدم سوی خانه در پی آغوش مادر با نگاهی کودکانه! باز مادر بس پریشان پشت در با چشم گریان گفت دزدی کرده بابا! باز هم رفته به زندان قطره قطره می چکیدم ازخجالت در خیابان آسمان هم بغض کرد و باز باران باز باران
گفتم که آتش می شوم شاید تو خاموشم کنی
این روزها عادت همه رفتن و دل شكستنه
چشمهایش بی دلیل از من رمید! بی وفا حتی نگفت از من چه دید ؟ فکر می کردم که پاک و ناب بود ! وای بر من او فقط مرداب بود ؟! حرفهایی از حضور عشق داشت ذره ذره پا به احساسم گذاشت ! ساده بودم دل سپردم دست باد ... دیگری آمد... و من رفتم ز یاد وقت رفتن پشت سر را هم ندید ! مثل گنجشکی ز رویایم پرید ؟! رنجها دادم به این جان و تنم بس پریشان گشتم از دل دادنم ... یادم آمد یک نفر یک روز گفت :
شب آرامی بود
دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
میان قلب من اندوه جاریست
قاصدک!هان،چه خبر آوردی؟ از کجا،وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی،اما،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی. انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری،باری، برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس، برو آنجا که تو را منتظرند. قاصدک! در دل من،همه کورند و
کرند. دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو،دروغ؛ که فریبی تو،فریب. قاصدک!هان،ولی...آخر...ای وای! راستی آیا رفتی با باد؟ با توام،آی!کجا رفتی؟آی...! راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی جایی؟ در اجاقی
طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند.
تو را دیدم با دیگری که دست در دست هم داشتی
شبیه قطره
باران که آهن را نمی فهمد دلم فرق رفیق
و فرق دشمن را نمی فهمد نگاهی شیشه ای
دارم به سنگ مردمک هایت الفبای دلت
معنای نشکن را نمی فهمد هزاران بار
دیگر هم بگویی دوستت دارم کسی معنای
این حرف مبرهن را نمی فهمد من ابراهیم
عشقم ، مردم اسماعیل دلهاشان محبت مانند
شمشیری که گردن را نمی فهمد چراغ چشمهایت
را برایم پست کن دیگر نگاهم فرق شب
با روز روشن را نمی فهمد دلم خون است
، تا حدّی که وقتی از تو می گویم فقط یک روح
سرشارم که این تن را نمی فهمد برای خویشتن
دنیایی شبیه آرزو دارم کسی من را
نمی فهمد...کسی من را نمی فهمد
گفتی که فصل بهار بی تو خزون یارم
دل را نشانه رفتی باتیری از نگاهت
بازآی كه جانم به جمالت نگران است
نگاهی کردی و از خود نگرانم کردی
گریه نكن عروسكم، وقتی چشام بارونیه
هرشب وقتی تنهامیشم، حس میكنم پیش منی
ای زندگی باورنكن دیگر تو را باور كنم
گفتمش دل می خری؟
چه زیبا بود اگر یک دم ،نگاهم را تو می دیدی
تو بارون كه رفتی شبم زیرو رو شد |
About
تا توانی یك دل و یك رنگ باش، قالی از صدرنگ بودن زیر پا افتاده است
Home
|