تبلیغات
دل سوخته (مثل ماه) - مطالب فریدون مشیری
91



موضوعات: فریدون مشیری ، عکس ها ،
[ پنجشنبه 12 تیر 1393 ] [ 04:10 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
عشق را دریاب

عشق هر جا رو کند آنجا خوش است

گر به دریا افکند دریا خوش است


گر بسوزاند در آتش دلکش است

ای خوشا آن دل که در این آتش است


تا بینی عشق را آیینه وار

آتشی از جان خاموشت بر آر


هر چه می خواهی به دنیا نگر

دشمنی از خود نداری سخت تر


عشق پیروزت کند بر خویشتن

عشق آتش می زند در ما و من


عشق را دریاب و خود را واگذار

تا بیابی جان نو خورشیدوار


عشق هستی زا و روح افزا بود

هر چه فرمان می دهد زیبا بود...


فریدون مشیری

موضوعات: فریدون مشیری ،
[ جمعه 24 آبان 1392 ] [ 02:24 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
ای همیشه خوب

ماهی همیشه تشنه ام


در زلال لطف بی کران تو


می برد مرا به هرکجا که میل اوست


موج دیدگان مهربان تو

 

زیر بال مرغکان خنده هات


زیر آفتاب داغ بوسه هات


_ ای زلال پاک _!

 

جرعه جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش


تا که پر شود تمام جان من زجان تو!

 

ای همیشه خوب!


ای همیشه آشنا!


هر طرف که می کنم نگاه


تا همه کرانه های دور


عطر و خنده و ترانه می کند شنا


در میان بازوان تو!

 

ماهی همیشه تشنه ام


یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی ای زلال تابناک!


ماهی تو جان سپرده روی خاک!

 

فریدون مشیری



موضوعات: فریدون مشیری ،
[ یکشنبه 15 بهمن 1391 ] [ 10:00 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا از مرگ می ترسید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد؟
مگر افیون افسون کار

 نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟

مگر این می پرستی ها و مستی ها

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟

مگر دنبال آرامش نمی گردید؟

چرا از مرگ می ترسید ؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند

اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است

نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی

جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو، زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

چرا از مرگ می ترسید ؟

 

"فریدون مشیری"

 

موضوعات: فریدون مشیری ،
[ چهارشنبه 18 مرداد 1391 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
کاروان

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...
خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده یار

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غیر از اشك ؟
وین چه دارد كه نهد بر دل من غیر از داغ ؟

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...
می برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه كند این شب ظلمانی را .

پنجه مرگ گرفته ست گریبان امید
شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش
روح آزرده من می رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردینش

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نیرنگ و فریب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشیدم همه از دست حبیب

دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آمیزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !

فریدون مشیری

موضوعات: فریدون مشیری ،
[ یکشنبه 1 مرداد 1391 ] [ 11:47 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
آخرین جرعه ی این جام

همه می پرسند:

-چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

-چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

-چیست در بازی آن ابرسپید،

روی این آبی آرام بلند،

که تورا میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟

-چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

-چیست در کوشش بی حاصل موج؟

-چیست درخنده ی جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری؟

-نه به ابر،

-نه به آب،

-نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها؛

من به این جمله نمی اندیشم!

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده ی هستی را،

در گندم زار،

گردش رنگ و طلاوت را در گونه ی گل،

همه را می شنوم، می بینم!

من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم!

ای سراپا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم!

-همه وقت،

-همه جا،

من به هرحال که باشم به تو می اندیشم!

تو بدان این را

تنها تو بدان،

تو بیا،

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!

من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند!

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز،

-تو بگیر!

-تو ببند!

-تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من، تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش!

من، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است،

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

فریدون مشیری

موضوعات: فریدون مشیری ،
[ سه شنبه 13 تیر 1391 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
کیمیا

از گل فروش، لاله رخی، لاله می خرید

می گفت: " بی تبسم گل، خانه بی صفاست! "

گفتم: " صفای خانه، کفایت نمی کند،

بایدصفای روح بیابی، که کیمیاست! "

 

خوب است، ای کسی که به گلزار زندگی

روی تو، همچو لاله، صفابخش و دلرباست؛

روح تو نیز چون رخ تو، باصفا بود

تا بنگری که خانه ی تو خانه ی خداست

فریدون مشیری

موضوعات: فریدون مشیری ،
[ دوشنبه 22 خرداد 1391 ] [ 12:14 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
خانه ی دوست

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پردوست

کنج هردیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

 

هرکسی می خواهد

وارد خانه ی پرعشق وصفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

 

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست

 

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار

خانه ی ما اینجاست

 

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه ی دوست کجاست؟

فریدون مشیری

موضوعات: فریدون مشیری ،
[ شنبه 13 خرداد 1391 ] [ 01:23 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
دوستت دارم


"دوستت دارم" را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است

دامنی پركن از این گل كه دهی هدیه به خلق
كه بری خانه ی دشمن
كه فشانی بر دوست
راز خوشبختی هركس به پراكندن اوست!

در دل مردم عالم -به خدا-
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید

تو هم ای خوب من،این نكته به تكرار بگو
این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یك بارو به ده بار، كه صد بار بگو

"دوستم داری" را ازمن بسیار بپرس
دوستت دارم را، با من بسیار بگو

فریدون مشیری


موضوعات: فریدون مشیری ،
[ پنجشنبه 24 بهمن 1392 ] [ 06:40 ب.ظ ] [ Arefeh ] [ بزن مرهمی بر دل سوخته ام () ]
آخرین مطالب